محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2794
تاريخ الطبرى ( فارسي )
عروه گفت : « تو كيستى ؟ » گفت : « خالد بن عبد الرحمان . » عمروه گفت : « ابن اثال چه شد ؟ » گويد : خالد از پيش وى برخاست و سوى حمص رفت و به مراقبت ابن اثال پرداخت و وى را با شمشير بزد و بكشت . به معاويه خبر دادند كه چند روزى او را حبس كرد و غرامت و خونبها گرفت اما قصاص نكرد . گويد : پس از آن خالد به مدينه بازگشت و چون به آنجا رسيد پيش عروه رفت و سلام گفت . عروه گفت : « ابن اثال چه شد ؟ » گفت : « ابن اثال را از ميان برداشتم اما ابن جرموز چه شد ؟ » و عروه خاموش ماند . [ 1 ] خالد بن عبد الرحمان وقتى ابن اثال را بزد شعرى به اين مضمون مىخواند : « من پسر شمشير خدايم « مرا بشناسيد « بجز اعتبارم و دينم چيزى به جا نمانده « و شمشيرى كه دست راستم با آن ضرب شصت مىزند . » در همين سال خطيم و سهم بن غالب هجيمى قيام كردند و « حكميت خاص خداست » گفتند . كار اينان به طورى كه در روايت على آمده چنان بود كه وقتى زياد ولايتدار شد سهم بن غالب هجيمى و خطيم كه نامش زيد بود ، پسر مالك باهلى ، از او بيمناك شدند . سهم سوى اهواز رفت و حادثه ايجاد كرد و « حكميت خاص خدا است » گفت . آنگاه بازگشت و نهان شد و امان خواست ، اما زياد امان نداد و وى را بجست تا بگرفت و بكشت و بر در خويش بياويخت .
--> [ 1 ] ابن جرموز همان بود كه در حادثه جمل زبير پدر عروه را كشته بود .